Saturday, November 7, 2009


:یادم هست روزی در دفتر روزهای «با تو نبودن» نوشتم

"!...به تو می اندیشم و به دروغ بودن همه عشقهای پس از تو"



Monday, October 26, 2009

؟


بعضی شبها با خودم فکر میکنم،
چقدر فرق کرده ام !
سعی میکنم موقع خواب کمی خیال ببافم . شاید هم ته مانده ظرف آرزوهایم را لیس می زنم. 
راستش دقیق نمی دانم . 
فقط تازگیها فهمیده ام که هرچیزی روزی تمام می شود..!!
هر چند ردپای تو هنوز همه جا هست ...هر چه دورتر می روم ، محوتر میشوی.
کم کم آن عروسکهای دست ساز که قرار بود جای تو را نگیرند این گوشه و آن گوشه اتاق را پرمی کنند...
اگر دیر بیایی یکی از همین شبها در آغوش یکیشان خوابم می برد!!!

Thursday, September 3, 2009

برای همه قلبهایی که به سبزی تپیدند و از امید باز نایستادند

Bella Ciao / بدرود زیبا

Una mattina mi son svegliato,

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

Una mattina mi son svegliato,

e ho trovato l'invasor.

O partigiano, portami via,

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

O partigiano, portami via,

ché mi sento di morir.

E se io muoio da partigiano,

(E se io muoio sulla montagna)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

E se io muoio da partigiano,

(E se io muoio sulla montagna)

tu mi devi seppellir.

E seppellire lassù in montagna,

(E tu mi devi seppellire)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

E seppellire lassù in montagna,

(E tu mi devi seppellire)

sotto l'ombra di un bel fior.

Tutte le genti che passeranno,

(E tutti quelli che passeranno)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

Tutte le genti che passeranno,

(E tutti quelli che passeranno)

Mi diranno «Che bel fior!»

(E poi diranno «Che bel fior!»)

«È questo il fiore del partigiano»,

(E questo è il fiore del partigiano)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

«È questo il fiore del partigiano,

(E questo è il fiore del partigiano)

morto per la libertà!»

(che e' morto per la liberta')

*  *  *
یکروز از خواب برخاستم
!آه بدرود زیبا ، بدرود زیبا ، بدرود زیبا! بدرود! بدرود
یکروز از خواب برخاستم
دشمن همه جا را گرفته بود
ای مبارز مرا با خود ببر
!آه بدرود زیبا ، بدرود زیبا ، بدرود زیبا! بدرود! بدرود
ای مبارز مرا با خود ببر
زیرا من آماده شهادت هستم
اگر به عنوان یک مبارز کشته شدم
ای مبارز
!آه بدرود زیبا ، بدرود زیبا ، بدرود زیبا! بدرود! بدرود
اگر به عنوان یک مبارز کشته شدم
ای مبارز
تو باید مرا به خاک بسپاری
مرا در کوهستان به خاک بسپار
!آه بدرود زیبا ، بدرود زیبا ، بدرود زیبا! بدرود! بدرود
مرا در کوهستان به خاک بسپار
و گلی‌ بر روی قبر من بکار
و آنان که از کنار قبر من کذر میکنند
!آه بدرود زیبا ، بدرود زیبا ، بدرود زیبا! بدرود! بدرود
و آنان که از کنار قبر من کذر میکنند
به من خواهند گفت: "چه گل زینبایی"
این گل مبارزی هست
!آه بدرود زیبا ، بدرود زیبا ، بدرود زیبا! بدرود! بدرود
این گل مبارزی هست
که برای آزادی جان باخت
*  *  *

Thursday, August 6, 2009

یا بقیة الله




چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی


خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی


برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم ، نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی


تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی


نیمه شعبان

Friday, July 24, 2009

گاه دعا میکنم

گاه دعا میکنم
که خدایا برکنارم دار از آنچه نبایدم و آنکه نشایدم
و نگاهدارم از آنچه مرا به کمتر از آنچه تو میخواهی راضی می کند
و سرانجامم ده به آنچه برای آن آفریده شده ام
گاه دعا می کنم
...آن زمان که می اندیشم
خدایا ! همه دروغهای تو حقیقت می داشتند
!اگر باورشان می کردم


برآید سرخ گل خواهی نخواهی / وگر خود صد خزان آرد تباهی

Friday, July 3, 2009

Ultimate Fate

There is going to be one day when is too late for everything,
for you to compensate,
for me to forgive,
no time to restart.

There is no trust left,
nothing to relate us to each other,
your requests will never attract any response!

what a remorseful day for you,
what a remorseful day!
It's coming... if you see...

wake up please!
wake up...!

Monday, June 8, 2009

Not Revolution

This is only my life evolution...!!

Not anything more.


Nebeshtag - Bergen

Sunday, May 17, 2009

Fairytale

Years ago,
when I was younger,
I kind a liked, a girl I knew.
She was mine and we were sweet hearts,
That was then, but then it's true!
I'm in love with a fairytale
Even though it hurts,
Cause I don't care if I lose my mind,
I'm already cursed .

Every day we started fighting ,
Every night we fell in love!
No one else could make me sadder
But no one else could lift me high above.
I don't know what I was doing ,
When suddenly we fell apart.
Nowadays I cannot find her,
But when I do we'll get a brand new start.
I'm in love with a fairytale,
Even though it hurts.
Cause I don't care if I lose my mind,
I'm already cursed .

She's a fairytale, yeah
Even though it hurts...
cause I don't care if I lose my mind,
I'm already cursed ...!!

"Alexander Raybak"
* * * * *
May the 17th - Bergen

Sunday, May 10, 2009


گربگویم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


نبشتگ - بیستم اردیبهشت هشتاد و هشت

Sunday, April 19, 2009

برای مسافر آخرین روز فروردین


یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از طرف حسود چمنش
گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش


نبشتگ – سی ام فروردین ماه هشتاد و هشت

Friday, April 10, 2009

Now, I have nothing to lose…!!
Brutally free…!!!

Nebeshtag
Bergen – Norway

Friday, March 20, 2009

سین هشتم


،هفت سین من امسال ماهی قرمز ندارد
!!...درعوض اما، هفت سین من امسال یک « پروانه » دارد
!!سین هشتم

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

نبشتگ - برگن
نوروز هزار و سیصد و هشتاد و هشت



Sunday, March 1, 2009

The Blue Butterfly



There is a Butterfly in the Blue…
with two beautiful wings and a pair of bright child-like eyes…
an unattainable heart and a soft silk of pride…

She never sat on my finger,
while always used to sway gracefully in front of my eyes…
and also sometimes sit on my shoulders right close to my ear and say something in other language!
Something about her good or bad habits,
or about my obstinacy…!!

Every once in a while,
We had somehow a little bit squabbles…
that was just to get more closer to each other !!!
always there were good for the ends of our stories.
She was totally different.

I liked her tears,
and also her smiles…
with those turquoise earrings,
and a nice innocent accent.


Now she is travelling…
Same as me…
Trough the all in the past into the new future…
For the time being,
“Sun” is in the sky - the Blue sky - and follows her flight with his worried eyes…!
“The Blue Butterfly”…!

Yes,
She is really a good friend… to me who has been really crazy!
When eventually “that Day” arrived, I really needed a great help,
And she rose her finger…!!


Nebeshtag - 1 March 2009
Bergen

Saturday, February 21, 2009

وقتی نمی توانی چیزی بگویی

at a moment, she occupied everywhere...!

Sunday, February 15, 2009

بدون تو



...بدون عشق ، همه روزها
روزهای اندوه، روزهای زاری، روزهای گریه، روزهای بیهودگی، روزهای تشنگی، روزهای ترس، روزهای فرار، روزهای شکستن و روزهای ویرانگی است
حالا که به یکباره همه دلم از انبوهی آنهمه عشق خالی شده است، تو یگانه بهانه این دل خراب منی
فقط تو را به خدا، مرا پیش خودت به آنچه نیستم متهم نکن
دوست داشتن بهانه نمی خواهد... دلیل هم ندارد... شاید تقارن اینهمه حادثه بی حکمت هم نبوده است! نمی دانم
،تنها میدانم
!بدون تو دوباره همه روزهای من بدون عشق اند


« نبشتگ »
بیست و هفتم بهمن ماه 87
برگن

Monday, February 9, 2009

تولدت مبارک !

...از ما که گذشت
.نثار قدمهای نازنین تو باد هرآنچه زندگی و فرخندگی است


نبشتگ - بیست و یکم بهمن ماه هشتاد و هفت

* * *
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم ، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
...گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر، نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ‌ست این؟ دل اشارت می‌کرد...
که نه اندازه توست این، بگذر، هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است ؟
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو، زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن، نه که این وصف خداست؟

!!گفت این هست ولی، جان پدر هیچ مگو

«مولانا»

Wednesday, February 4, 2009

به کجا چنین شتابان؟

باز هم سفر.
و البتته بازهم دورتر!
نمی دونم فاصله را تا کجا باید حساب کنم؟ اگر به دلم باشه که میگه : تا تو...!
تا اونجا که صدای خنده های تو در فضا می پیچه...؟ شیطنت های تو همه رو شاد میکنه...!
یا تا اونجا که تو کلاسهای زبانت را برگزار میکنی...! همونجا که گه گاه سعی میکنی شاگردت رو اصلا تحویل هم نگیری...!
(اگه نگم این تو با اون یکی فرق داره همین دو سه نفر هم دیگه هیچی از حرفای من نمی فهمن.)
به هرحال یعنی تا اونجا که تو هستی ...(!!)
خوب ، با این حساب درست گفته ام . باز هم دورتر!
باز هم از تو دورتر میشم.
گاهی فکر میکنم که این همه تلاشهای عالمانه (-: و سختیهای خود خواسته تمام نشدنی ، برای چیه؟
که لیسانش دانشگاه آزاد را به فوق لیسانس یک دانشگاه با Ranking زیر 500 تبدیل کنم؟
یا اگر عرضه داشتم یک عنوان دهان پرکن " دکتر" هم بچسبونم به اول اسم و فامیل نه چندان کوتاهم... که بلکه این قطار طولانی، طولانی تربشه!
که چی؟
لابد که فردای فراغت از تحصیل در National Oilwell ، Statoil و یا Shell هم مشغول بکاربشم و بردامنه افتخارات بی پایان این زندگی شرافتمندانه (!!!) بیفزایم !!
چه میشه کرد؟ آدمهای احمق معمولا به این راحتی ها قانع نمی شن. من هم یکی...!
گاهی که مثل اغلب اوقات همای حماقت اوج میگیره بخودم نهیب می زنم که :
«هی فلانی فقط داری سطرهای CV خودت رو طولانیتر میکنی؟ حالیته؟
کجاست اونی که یک لحظه خندیدنش رو با همه این سالهای پیشرفت و مثلا طرقی عوض نمیکردی؟
کجا داره میره اونی که لابلای واژه های انگلیسی درسهاش احساس درحال فراموشی سالها پیشت رو بهت برگردوند...؟
با چند تا مدرک و چند صفحه رزومه میتونی یکی ازونا رو دوباره داشته باشی؟
تو همه این 10 سال گذشته چند روزش اون جوری بوده که بتونی بگی : « آره ، عجب روزی بود!»
راستش ، اون روزا - که عجب روزایی بود - رزومه ام سفید سفید بود.
زور که زدم دیگه حداکثر یه لیسانس دانشگاه آزاد داشتم تازه اونم به قول بچه ها از "تاکسفورد"!
ولی در عوض دو تا چشم بودن که وقتی بهشون نگاه میکردم دیگه هیچی نمی خواستم ...
یا بعد اون سالهای مزخرف تنهایی، یه کمی بعد ، حداقل یه کلاسی داشتم که توش Quantum Mechanics درس نمیدادن، معادله دیفرانسیل جزیی هم حل نمی کردن ولی کلاسش رو تو هیچ دانشگاه با Ranking زیر 500 هم نمیتونم پیدا کنم!
کلاسی که توش یاد میدادن چه جوری باید حرف بزنی!!
تازه تو دامن معلمش هم قلب بود!!»
آره خلاصه ،
اینه که حتی امروز هم که باید خوشحال باشم - خدا رو شکر البتته - ته دلم فکر میکنم دارم بازم دورتر میشم... بازم دورتر...!


نبشتگ - 16 بهمن ماه هشتاد و هفت

Porsgrunn

Sunday, February 1, 2009

بيا و دســــت مرا با بـــهانه ای رو كن
كه عاشقم ، كه خرابم ، كه نابسامانم...!!


توضیح : یه چیزایی هست دلم میخواد بگم، نمیتونم! صد بار نوشتم و پاک کردم...(؟؟!!)
«تو دیگه آخه کجا داری میری؟!»

نبشتگ - 13 بهمن هشتاد و هفت

Wednesday, January 28, 2009

اقرار


آنکه توان ادامه ندارد، سزاوار تو نیست.
و من دیگر توان ادامه ندارم!


« نبشتگ»